تاریخ ارسال : ۲۰ خرداد ۱۳۹۶ (3 هفته پیش) ساعت : ۱۱:۱۵ ق.ظ ۳ نظر
Print Friendly

کودکانه‌های معصومانه و رویای ماه رمضان

کاشان نیوز– مرضیه گیلاسی: هم نسل های من خوبِ خوب یادشان هست و خوب خوب واقف هستند که ماه رمضان هایی که نسل ما پشت سر گذاشت، از زمین تا آسمان با رمضان نسل های دهه هفتادی و هشتادی متفاوت است. تجربه ی اولین روزه یک دختر نُه ساله، که در زمانی روزه بر او واجب می شود که ماه رمضان در تیرماه است و می بایست طولانی ترین و گرمترین روزهای سال را روزه بگیرد.

– آن ایام در خانواده ها رسم بود (کما اینکه اکنون هم شاید وجود داشته باشد) که برای روزه اولی ها، بعد از اتمام ماه رمضان، یک قطعه طلا تهیه می کردند و من دقیقاً خاطرم هست مادرم به خاطر موفقیتم در گرفتن ٢٩ روزه از ٣٠ روزه ماه رمضان اولین سال تکلیفم، برایم یک تکه کوچک طلا خریدند تا به گردن بیاویزم.

– موسم ماه رمضان که می شد مسجد رفتن هایمان در سه وقت نماز های یومیه، خودش سرشار از هیجان بود. همیشه جزء آرزوهایمان این بود که بتوانیم در صف اول جا بگیریم! اگر حاج خانم های محله به ما دختر بچه های نُه ده ساله اجازه می دادند که صف اول بایستیم، خود فتح بزرگی بود! البته که کار سختی بود؛ از لحاظ احکام فقهی کسانی می توانستند در صف اول بایستند که نمازشان را درست و بدون هیچگونه خطایی می خواندند و آن ها نمی توانستند به یک دختر بچه ی نه ساله چنین اعتمادی داشته باشند. (البته به خاطر اینکه پیش نماز مسجد، دایی من بود خانم ها به من اعتماد می کردند و اجازه می دادند جانمازم را کنار صف اول پهن کنم!). معمولاً جای دختر بچه ها کنار محل اصلی تشکیل صف ها بود که زیلوی قدیمی پهن کرده بودند که حتی رنگش هم با زیلوهایی که در قسمت اصلی پهن شده بود فرق می کرد.

– هلال خانم و مادر جان (مادربزرگ مادری ام) جزء نفرات ثابت صف اول بودند؛ جزء اولین نفرهایی که وارد مسجد می شدند. این دو نفر به اضافه ی چند تا حاج خانم دیگر، حاکمان قسمت زنانه بودند! قسمتی که با پرده ای ضخیم و سفیدرنگ از قسمت مردانه جدا می شد. دیدن بخش مردانه جزء دست نایافتنی ترین های کودکی ام بود! و اگر گاهی اندکی به پرده نزدیک می شدم (شاید به سانتی متر هم نمی رسید) صدای مؤذّن و تکبیر گوی مسجد بلند می شد و با آن تُن بم صدایش می گفت: بچّه ردّی نکن! همین یک جمله و همین یک تذکّر برای من کافی بود که دیگر به این مرز حتی نزدیک هم نشوم! چه برسد به اینکه بخواهم پرده را بالا بزنم که ببینم آن طرف چه خبر است!

– نمازهای مغرب و عشا در پشت بام مسجد کوچک رنگرزان برگزار می شد. پله های بام مسجد، همچون خانه های قدیمی، به قول قدیمی ها بسیار رُک و در عین حال پیچ در پیچ بود. باد گرم غروب تابستان که به صورت می خورد، تشنگی طول روز را که تا آن موقع تحمل کرده بودی، به یادت می آورد. اما عطر کاه گِل های نم خورده ی پشت بام مسجد، تو را بی اندازه مدهوش می کرد. معمولاً نماز مغرب و عشا سریعتر خوانده می شد (کما اینکه هنوز هم در مساجد چنین رسمی هست که برای رعایت حال روزه داران نماز مغرب و عشا سریعتر خوانده می شود). طعم شربت خاک شیر که بالای پشت بام مسجد کوچک رنگرزان به روزه داران تعارف می کردند، برای یک دختر نُه ساله ی روزه دار ِ تشنه کامِ عطشناک، یک اکسیر جادویی بود که حقیقتاً اثرش تا اکنون که در حال گذران دهه ی چهلم عمرم هستم، همچنان ماندگار است و من همچنان روزه گرفتن را به خاطر یافتن همین حس دوست می دارم.

– آن روزها (دهه شصت) کسی عادت نداشت شب ها زیر کولر بخوابد. تخت های چوبی که روی حوض حیاط خانه می گذاشتیم و پشه بند می بستیم و بیدار شدن سحرها در آن فضای روحانی و پخش دعای سحر از رادیو که کلی پارازیت داشت، ولی حتی آن پارازیت ها و نوسان امواج رادیویی هم چیزی از معنویت فضا نمی کاست، برای نسل ما، فراموش ناشدنی بنظر می رسند.

– بعدازظهرها که گرمای هوا به اوج خودش می رسید، «سرداب» و یا به قول امروزی ها «زیرزمین»، تنها مرهم گرما بود. بعضی ازخانه های قدیمی، «پس سرداب» هم داشتند که بسی خنک تر از سرداب بود. خُنَکای این پس سرداب، چه بسا دلچسب تر از اسپیلیت های امروزی بود. (حقیقتا نمی دانم نسل امروزی دهه هفتادی یا هشتادی با واژه سرداب یا پس سرداب چقدر آشنایی دارند و آیا در پس زمینه ذهنی خود تصویری از این مکان ها در معماری خانه های قدیم دارند یا خیر ؟)
– موسم افطار که نزدیک می شد، تکاپوی مامان برای مهیا کردن سفره ی افطاری شروع می شد. تماشای ورشستن تخم شربتی و یا اسفرزه و خاک شیر از سرگرمی های قبل از افطارم بود و گرسنگی را از خاطرم می ربود. این کاسه و آن کاسه کردن دانه های خاک شیر برای اینکه ذرات ریز خاک در بین دانه ها نمانَد خیلی دیدنی بود؛ خصوصاً اینکه باید در خالی کردن آب روی دانه ها مهارت می داشتی تا دانه ها همراه با آب بیرون نریزد. عطر شامیِ مامان در فضا می پیچید و این یعنی که باید برای رفتن به مسجد آماده شوم؛ گرچه هیچ توانی درخود سراغ نداشتم و ضعف کامل بر تمام بدنم مستولی می شد؛ ولی شوق افطار و لذتی که قرار است سلول های بدنم در این بزم، بعد از ساعت ها انتظار، نصیبشان شود، خودش به خودی خود انرژی آفرین بود. خاطرم هست که در همان عالم کودکی بارها و بارها از مامان ساعت می پرسیدم و معترضانه آرزوی وقت رسیدن افطار می کردم، و خاطرم هست که مادر همیشه می گفت لحظه شماری برای رسیدن افطار از ثواب روزه ات کم می کند؛ صبور باش…!

– سفره ی افطار زیباترین تصویر زندگی یک دختر نه ساله است، که در نهایت سادگی، به شکوهمندانه ترین لذت برایش در می آید. همه هوایم را دارند! از یک سو شربت خاک شیر برایم در لیوان می ریزند و از سوی دیگر لقمه لقمه نان سنگکی که سیاه دانه رویش پاشیده اند برایم آماده می کنند. از آن طرفِ سفره هم بابا سفارش می کرد آهسته بخوری بیشتر به دهانت مزه می دهد!

– شب های نیمه ی رمضان که فرا می رسید، پسربچه های محله، دوره راه می انداختند برای آیین «هوم بابایی»؛ که من از این آیین، فقط صداهایی در ذهنم نقش بسته که از پشت در خانه به گوش می رسید و بعد از تمام شدن همخوانی، پدر سکه ای در دستشان می گذاشت تا روانه ی دیگر خانه های محله شوند. (گمان نمی کنم کسی از دهه هشتادی ها یا دهه نودی ها از این شعرها را بلد باشند:
– امشب شب نیمه س که ما مهمانیم
– هوم بابا! هوم بابا!
– برکتش بده! آمین
– ثروتش بده! آمین …. )

– اکنون همه ی آن آدم هایی که آن روزها برایم خاطره ساز بودند، رفته اند. هلال خانوم و مادرجان و پیش نماز و موذن مسجد رنگرزان، همه عمرشان را به شما داده اند. آن خانه ی قدیمی که در آن روزه به من واجب شد و اولین روزه هایم را آنجا گرفتم، همان خانه ای که سرداب و پس سردابه اش عین کولر عمل می کرد و بعدازظهرهای گرم تابستان را برایم قابل تحمل می کرد، اکنون بازسازی شده و قرار است هتل سنتی شود. پشت بام آن مسجد کوچک را ایزوگام کرده اند و دیگر بوی کاهگل به مشام نمی رسد. و البته روی همه ی زیلوها را هم با قالی پوشانده اند. کلاً همه چیز تغییر کرده است… و قطعاً انتظار نابجایی است که همه چیز مثل ٣٠ سال قبل باشد، حتی همه ی حس و حال آن روزها …

لینک خبر: http://kashannews.net/?p=67143
مطالب مرتبط

  • ناصر خرداد ۲۱, ۱۳۹۶ (2 هفته پیش) - ۸:۳۳ ق.ظ - پاسخ دادن

    سلام ………. اصلا یه چیزه دیگه تشنگیهای اون روزها با تشنگیهای حالا از زمین تا آسمون هفتم با هم خیلی فرق کرده …………….فقط و فقط یادش به خیر .

    (0)(0)
  • محمد علی خرداد ۲۱, ۱۳۹۶ (2 هفته پیش) - ۷:۴۸ ق.ظ - پاسخ دادن

    سلام
    ممنونم از متن زیباتون
    خدا روح مادر بزرگوارتون رو غریق دریای رحمت خودش کنه
    انشاالله

    (2)(0)
  • علی مصلحی خرداد ۲۰, ۱۳۹۶ (3 هفته پیش) - ۲:۴۲ ب.ظ - پاسخ دادن

    دست‌مریزاد خانم گیلاسی. علاوه بر حس نوستالژیک عمیقی که در تمام متن جاری بود و حس بسیار خوبی به آدم می‌داد، بنده بند متن، معنویتی گم‌شده را حکایت می‌کرد که نه تنها نسل امروز درکی از آن ندارد، بلکه نسل گذشته نیز در بازیابی آن فضا و آن معنویت خود را ناتوان حس می‌کند و فقط باقی مانده تحسر و تاثری که از این خلا و از این گم‌گشتگی برای ما مانده است.

    (0)(0)
  • دیدگاه شما

    لطفا مقدار صحیح را در کادر زیر وارد نمایید: