کاشان نیوز- حسین باغ شیخی: بازهم صدای پای یار مهربان همگام با صدای خشخش برگهای پاییزی…
بازهم تجسم دانای خوشزبان بیزبان برای گفتن حرفهای فراوان…
بازهم آرزوی رفاقت با دوستی هنرمند؛ و…
درباره هفته کتاب…دوباره عزلتنشینی آگاهی…دوباره به محاق رفتن تعالی و تجلی از منظر کتاب و دوباره…میگویند کتاب مظهر تعالی، آگاهی، اعتمادبهنفس، استحکام عقاید، تدبر و بصیرت و…است اما آیا چه شده که این جمله دست نایافتنی مینماید آنهم در بستر فرهنگ، فرهنگ مطالعه!
گزارههای اساسی این عقبمانده آرمانهای مطروحه کدام است؟
کدامین مؤلفهها چارچوب اصلی پیامدهای احتمالی را شکل داده است؟
در رسانهها میبینیم، میشنویم، یا میخوانیم که مردم ما «کتاب نمیخوانند»، رغبتی به مطالعه ندارند، هر ایرانی در سال، فلان قدر دقیقه کتاب میخواند و آمارهای متنوع و فراوان دیگر. گویی مردم عناصر مجردی هستند که میتوان درباره آنها بدون توجه به عوامل محیطی سخن گفت. آنها هستند که میخوانند یا نمیخوانند، آنها را باید به باد ملامت گرفت و از بیکتابی آنها باید گلایه کرد. این کار البته مصلحت اندیشانم تر هم هست.
توپ را در زمین حریف بینداز و همه مسئولیتها را هم متوجه او کن هرگاه نورافکن را بهطرف مقابل بیفکنیم، طبعاً خودمان در تاریکی و بهدوراز ارزشیابیها و داوریها مصون خواهیم ماند. حال بیاییم به همین مردم که ملامت میکشند و خوشاند و رنجیدن را کافری میدانند، بیندیشیم.
آیا اگر از همین مردم حرکتی مشاهده کنیم که حاکی از بیهدفی است سرزنششان نمیکنیم؟ مردم حقدارند که کار بدون دلیل و عمل بدون هدف انجام ندهند. وقتی از کسی میپرسی «آیا کتاب میخوانی؟» و در جواب میگوید که «چرا باید بخوانم؟» منطقیترین و استوارترین پاسخ را داده است. واقعاً چرا باید بخوانند؟ هدفدار کردن «خواندن» است که میتواند انگیزه رویآوری به مطالعه را فراهم کند. کانون این انگیزشها کجاست؟ اشارهای به برخی از شاخصترین این کانونها خالی از فایده نیست.
کانون اول: خانواده نخستین کانونی است که میتواند انگیزههای خواندن را در فرزندان فراهم کند. پدر و مادری که خود در پیچوتابهای زندگی گمشدهاند و به اصلی که «توجه» خوانده میشود بیاعتنایند، چه مجالی برایشان میماند که خود چیزی بخوانند یا فرزند خود را به خواندن ترغیب کنند. وقتی در همه زندگیات باید فکر نان باشی، کتاب، آب خواهد بود و کتاب خواندن آب در هاون کوبیدن.
صدسال پیش میگفتند هر آنچه کمیاب است گرانبهاست و در آن روزگاران آگاهی و اطلاعات حال در قالب کتاب یا سایر مؤلفههای آگاهیبخش واقعاً کمیاب بود و گرانبها اما امروز با قید همان اصل مؤلفههای آگاهیبخش کم نیست و بهجای آن تا بخواهی کمبود «توجه» آزاردهنده است.
«توجه» مؤلفه اساسی برای آگاهی بخشی و توسعه فرهنگ مطالعه و کتابخوانی است.
پول توجه در جیبهای من و ما کم شده و بهتبع آن آگاهی، تحریک، تمایل و حرکت به سمت یک اتفاق فرهنگی آنهم در لباس فرهنگ کتاب و کتابخوانی به فراموشی سپردهشده است.
لطفاً نگویید اندرون از طعام خالی دار …تا در آن نور معرفت بینی.
کانون دوم: دومین کانون؛ رسانهها هستند. رسانهها رسانایی خود را در جهاتی خاص سوق دادهاند. بحثهای فرهنگی نیز گاه صبغه سیاسی مییابد. روی سخن آنها درباره کتاب و مطالعه هم بیشتر باکسانی است که خود اهل کتاباند و اگر نقدی، نظری، سرگذشت نامهای هم در خصوص کتاب و کتابخوانی میخوانند، بهمنظور کسب اطلاع است نه برانگیخته شدن برای کتابخوانی.
درنتیجه آنهایی که باید از طریق اینگونه رسانهها برانگیخته شوند، تنها بخشی که از آن بهسرعت میگذرند، همانی است که به اینگونه مسائل پرداخته است. و این خود ناشی از عدم «توجه» است که اشاره شد.
«به سمت عشق رفتی از غم نان سر درآوردیم…«
در رسانهٔ فراگیری چون تلویزیون هم که میتواند به دلیل ماهیت تصویریاش اثرگذارتر باشد، هر برنامهای که به کتاب و اهل کتاب میپردازد، چنان سرد و بیروح و بدون جاذبه عمل میکند که اعضای خانواده را وامیدارد تا به سمت برنامهای دیگر میل کنند. کتاب و کتابخوانی در این رسانه با کهولت، فرتوتی، بیرمقی، زبان نامفهوم برای همگان و دهها دافعه دیگر همراه است.
همین نمادها برای دلزده کردن مخاطبان از هر چه مطالعه و متعلقات آن است کافی است.
پیوسته میخوانیم که مردم فلان کشور در اتوبوس و مترو کتاب میخوانند، یعنی که انتظار دارند مردم ما همچنین کنند. قضاوت انتزاعی یعنی همین! آیا شرایط اجتماعی و محیطی ما هم مشابه فلان کشور است؟ مدتها انتظار در صف اتوبوسی که به علت تراکم مسافر، در هر ایستگاه تنها چند نفر میتوانند سوار شوند و متروکه دررفت و برگشتهای کاری تا گلوگاه انباشته از مسافر است، چگونه انتظار داریم که مسافران کتاب به دست درنهایت آرامش ذهنی کتاب بخوانند. مسافر اتوبوس گاه حتی دستش به میله محافظ اتوبوس هم نمیرسد و فقط فشردگی جمعیت است که او را در حالت سرپا نگه میدارد. آیا سناریویی مسخرهتر از این خواهد بود که کتابی را به دست مسافری بدهیم که بیشتر نقش ستون را تا پایان سفر ایفاء میکند و حتی تغییر جهت بدنش هم برای او دشوار است؟
کانون سوم: کتابخانههای عمومی که قرار است از عوامل و انگیزههای مؤثر در کتابخوانی باشند، نیاموختهاند که کتابخانه عمومی مغازه پوشاک نیست که منتظر بمانی مشتری وارد شود و جوابش را بدهی.
کتابخانه عمومی باید به سمت جامعه حرکت کند، برای خودش اربابرجوع دستوپا کند، به کتابفروشیها رجوع نماید تا مخاطب شناس گردد، به مدارس سر بزند، در مجامع به شناساندن خدمات خود بپردازد؛ و اینها همه در صورتی است که وقتی به کتابخانه مراجعه شد، بتواند خواستهای مراجعات را پاسخ دهد. کتابخانههای عمومی، بهجز معدودی آنهم در چند شهر بزرگ، بسیار منفعلاند. در بسیاری از شهرهای کوچکتر حتی مردم بومی نیز نشانی جایی به نام کتابخانه را نمیشناسد. مشتری عمده آنها دانش آموزان و کنکوریها هستند که از فضای کتابخانه نه منابع کتابخانه بهعنوان محلی آرام برای انجام تکالیف و مطالعه دروس خود استفاده میکنند. بسیاری از منابع مورد درخواست آن معدود اهل مطالعه هم در کتابخانه نیست و مسئولان کتابخانهها هم تلاشی برای دستیابی به آن منابع از طریق امانت گرفتن از سایر کتابخانهها نمیکنند. البته نظام کلان مدیریتی این کتابخانهها همچنین وظیفهای برای آنها تعریف نکرده است.
بهاینترتیب، مراجعان کتابخانههای عمومی که خود اندک هستند، برخی درصدد مطالعه دروس خود هستند، برخی دیگر آنچه را میخواهند نمییابند، تعداد اندکی علاقهمندمی ماند که آنهم موجودی کتابخانهها قادر نیست پاسخگوی آنها باشد. این گروه کسانی هستند که مشتری بالفعل کتابخانهاند. بالقوهها که خیل عظیمی را تشکیل میدهند، جذب پدیدههای دیگری میشوند که جاذبه بیشتری دارند و در خوشبینانهترین حالت، تحقق هدف معین و روشنی را تضمین میکنند.
وضعیت نشر و تعداد کتاب و تیراژ هم که خود معضل اساسی دیگری است.
شعار «بچاپ و بفروش»، روزبهروز پررنگتر میشود.
هرکدام سودش بیشتر باشد ترجیح میدهند. هرچه مشتری داشته باشد حتی اگر «فال نخود» و «کفبینی» باشد باید چاپ کرد. متصدیان نشر که زمانی جزو پیشروان و پیشگامان فرهنگی بهحساب میآمدند، به دنبالهروهای فرهنگی تغییر جهت دادهاند. بازار آشفته نشر تولیداتی را عرضه میکند که مخاطب را از عرصه علم و فرهنگ دور میکند و آثار اصیل در این آشفتهبازار در تنگنا قرار میگیرند. هرگاه درصددیم که تشنگی مطالعه را ایجاد کنیم و آن را افزایش و گسترش دهیم، در مقابل باید به رفع تشنگی هم بیندیشیم.
عرصه نشر چنین وظیفهای دارد. اگر در این عرصه توفیق نیابیم، صرف ایجاد تشنگی راه به فلاح نمیبرد. اخیراً در گفتمانها و سخنرانیها و تریبونها و برنامههای تلویزیونی و… درباره شمارگان کتاب و آمارها هم آنقدر تناقضها وحشتناک است که کنکاش ره به بیراهه رفتن است.
در یک برنامه میانگین شمارگان کتاب ۱۵۰۰ و در دیگر ۱۰۰۰ و دیگری ۳۰۰ تا ۵۰۰ اعلام میکنند حال اگر خوشبینانه راهم بپذیریم باز جای تأسف است.
باکمال تاسف باید گفت که در شمارگان کتاب افت داشتهایم، چون درزمانی که جمعیت کشور ۲۵ میلیون نفر بود، میانگین شمارگان کتابها ۲۰۰۰ بود، اکنونکه جمعیت به بیش از ۷۰ میلیون رسیده است تقریباً ۱۰۰۰ است.
فرهنگ در جامعه ما بااینکه چندین نهاد این کلمه را در نامهای خود یدک میکشند، غریب افتاده است.
سرگردانی در تعریف دامنه فرهنگ و تعیین و تحدید وظایف هر یک از نهادهای فرهنگی سبب شده است مسئولیتها لوث شود. همین سرگردانی راه را برای برخی تقلیلها ازجمله تقلیل بودجهها در طول یک سال مالی هموار کرده است و در کمبودهای مالی، نخستین عرصهای که زیر تیغ کاهش بودجه قرار میگیرد عرصه فرهنگ است.
نیروی انسانی نیز گرفتار چنین معضلی است. انتخابها و عزلها نه به دلیل قابلیتهای فرهنگی و علمی که ناشی از ملاحظات دیگری است.
کتاب، کتابخوانی، کتابخانه، نشر و آنچه در این چارچوب قرار میگیرد، بیشترین خسارت را از این جریانها متحمل میشوند. در این میان دلخوشیم که سالی یکبار نمایشگاه کتاب برگزار میکنیم و سالی یکبار هفتهای به نام هفته کتاب داریم.
در این ایام پیوسته باآبوتاب سخن میگوییم و از قداست کتاب دم میزنیم.
» گویی که عزیز ازدسترفتهای را گرامی میداریم. «هفتم» آن روانشاد که گذشت همهچیز فراموش میشود.»
همهٔ این مقال در باب شرایط حاکم بر دغدغههای مخاطبان فهیم کتاب، خادمان عرصه کتاب، کتاب یاران و کتابداران، دلسوزان عرصه کتاب و کتابخوانی، کارشناسان کتاب، متولیان و نویسندگان و مترجمان، کتابفروشان، ناشران و همه آنانی که سر به جیب آگاهی و فضیلت مطالعه کتاب فروبردهاند و من تمام قامت، دستبهسینه به محضرشان ادب میکنم و هزاران تحیات و مباهات و زکیات پیشکششان میدارم، رامی توان در چکامهای از حسن قریبی عزیز خلاصه دید و این نکته را جمله متفقیم که به اتمام مشکلات موجود در این عرصه ما استوار و پابرجا برای تعالی و تجلی فرهنگ کتاب تا رسیدن به آرمانهای فضیلت و آگاهی از هیچ تلاشی فروگذاری نخواهیم کرد و فرهنگ «توجه» را در بستر کتاب و کتابخوانی محور عملکرد قرار خواهیم داد…
«به سمت عشق رفتی از غم نان سر درآوردی
زدی دل را به دریا از بیابان سر درآوردی
تو مثل هیچکس بودی که مثل تو فراوان است
سری بودی که روزی از گریبان سر درآوردی
در این پسکوچههای پرسه ماندی تا مگر
شاید دری به تخته خورد و از خیابان سر درآوردی
و میشد جنگلی انبوه باشی از خودت اما
قناعت کردی و از خاک گلدان سر درآوردی
توکل شرط کامل بود، این را مولوی گفته است
بخوان آن را دوباره شاید از آن سر درآوردی
مسیحای من ای ترسای پیر پیرهن چرکین
چه پیش آمد که از شعر زمستان سر درآوردی»
——————————————————————
منابع:
حکمرانی اقتصاد توجه. دکتر فرهنگی
چرا مطالعه نمیکنیم. دکتر حری
ماشهیدان یک اتفاقیم. حسن قریبی










بسیار عالی است و به نکات قابل توجهی اشاره شده است.