کاشان نیوز-محمدثابت ایمان:
آب رازی داشت
و تشنگی آن ظهر بییاری،
بهانهای برای تماشا.
و الا آن را چه به برابری در قوهی تصرف ولایت تکوین و ایجاد چون تو.
آنچه به مسلخ تشنگی در اشتیاق ظاهری آب میرفت، حقیقت وجود بود، وگرنه فرات را بگو راه دریا را بر طریق کدام اشاره میروی؟
چه چشمه ذات حق بود و ماهی که از همان آغاز به شعبدهی زاغ شومی به قسمت هبوط پدر، گرفتار آمد.
«آب تا از جگر چشمه برآمد گل شد
زاغ شوم آمد و طومار پدر باطل شد «
و مگر رودهای جهان، مسیر سیر ماهی انسان تا دریای حقیقت دوست نیستند؟
«از کوه و دره رد شدم از دشت اینچنین
دریا شدن مرا به چهکاری که وانداشت «
و دریا، قلزمی که ورطهی جانکاه عشق را بر جان مشتاقی عاشقانت، در هر راهوبیراه این وادى نشانه میگرفت.
» دریای دوست را به حقیقت کنار نیست
ور هست پیش اهل حقیقت کنار اوست »
حالا بگو فرات چهکاره بود و آب را کدام اختیار تا اینگونه تشنگی بر کمال تو و یارانت، ماجرای هفتاد من مثنوی راه شود و دلیل ترا خواست کشته ببیند هزار ره گمکردهی بینشان ورطهی رودهای معرفت.
حالا حد این فراق از ماهی انسان است تا فاصله رود. شبیه حد سقا و فرات. با پراکندگی دلشورههایی که بیشباهت به شمر نفس و هوسهای اماره بالسوء راه نمیمانند.
حالا ساقی میماند و عطش حقیقت کنارههای این دریای عشق.
حالا باید گفت که تو صاحب آبهای معرفت جهانی.
چیز دوری نیست که مگر مهریه مادرت را آب نگذاشتند و همان نفله تکهپارههای دوزخی راه، به بهانهی نتیجهی فدکی چند، بر جان خستهی حقیقت مدار دریاییاش، آتش حقد نیفکندند.
اکنون عالمی تشنهی توست ولى آب هنوز در پردهی ایهام لحظه و مدارا، برمدار تشنگی خویش میچرخد.
و ماهی انسان، هنوز که هنوز است، در فاصلهی بین حقیقت و راه، به گرههای بلند ابدی این رودخانه دچار است؛
«و هیچ ماهی، هزار و یک گره رودخانه را نگشود // دچار باید بود، دچار یعنی عاشق! «
میبینی! همه از یک حقیقت میگویند و بر مثال تو در جریان آب ماندهاند.
تو تشنه نبودى!
آب تشنه بود و بر صداق و طریق تو تشنهتر.
و آب تشنه ماند تا آخر ابدی که انسانى پیدا شود بلکه به او چیزى بگوید.
آنهم در تاریکى آگاهیهایی که هنوز در آن، انسان میخواهد که چیزى به آب بگوید.
و تو زیبا شدی و هیچکس نفهمید که بخشیدن آب تو از فرات بر آن خیره سران هرزهی بیآب و بیآبروی، بخشیدن معرفت بود و امید بازگشت به جبههای که فریاد جهادش را در امر به معرفتهای دوست میدانستی و قبول سفینهای که طوفان حوادث خلق در بلاى از آن، ایمن باشند.
تو زیبا شدى!
حالا بگو کدام آب ترا بر جام وحدتآفرین این کثرت لایتناهی جرئت نوشیدن نداشت؟
حالا بگو چرا دردهای عالمی در چشم اشارهی سقایی پدر فضلهای عالم تو، تخم مودت و مهر و دستگیری گذاشتهاند؟
حالا بگو داستان مشک بیآبی طفلان خلق تو تا ابد بر محور کدام معرفت دست نایافته خواهد چرخید؟
حالا بگو ماهی غریب انسان، به کدام نام بینشان تو از این راه بی بهانه و رفتن، گره ناز و عقدهی نیاز خویش بگشاید؟
حالا بگو چگونه تمام آبهای معرفت جهان را در نیم روز آن ظهر بییاریات، در سرمهدان حقیقت لحظههای تا ابد باقی وجود، جمع کردی؟
حالا بگو ماهی انسان با تو و عاشورای تو چه کند؟
نگو که نمیدانم تمام داستان کربلا را تا آخر راه رفتی که مگر از محل غیرت خدا گونگیات، مهریهی مادر پس بگیری و بر گردنفراز عصمت لحظههای تاریخ بعدازاین بیاویزی، بلکه دستان اینهمه ماهی تشنهی درراه تا کجا را بگیری.
چه؛
«سرمایهی زلال تو بانو اگر نبود
این باغهای معرفت آب روان نداشت »
حالا ما ماندهایم و آبی که نباید گل شود. چه در فرودست جانهای بشری، آنجا که در مغربی چند، نور اشراق وقتی بر مشرق روحی نخواهد تابید، حتماً مرغ جانی در شستن بال عروج است. نباید بر سنگینی اشتیاقش گلی بنشیند. باید بر زلالی آبها اصرار داشت.
چه حرمت آب، حرمت حماسهی توست.
«آب را گل نکنیم
در فرودست انگار کفتری میخورد آب
یا که در بیشهی دور
سیرهای پر میشوید.«
باید بر حرمت آبها اصرار داشت!
حالا تو،
اگر پشت پرچین غریب یادها. آنسوی تپش باغهای ابدى، خدا را دیدى
به قول آن دوست؛
«همت کن!
و بگو
ماهیها
حوضشان بیآب است!










دیدگاه شما