کاشان نیوز- مقداد نمکی: قرار ما با ننهجون به این شد که بعد از پایان امتحانات خرداد، او برای من یک دوچرخه کوچک بخرد تا درازای روزهایی که قرار است برایش ببافم، حسابوکتاب کند.
از وقتیکه ننه این پیشنهاد را به من داد، همه فکر و ذهنم شده بود، دوچرخه. شبها خواب دوچرخه میدیدم روزها هم وقتی درس میخواندم همیشه دربارهاش از ننهجون سؤال میکردم تا جایی که بعضی وقتها، حتی توی دفتر مشقم عکس دوچرخه میکشیدم. ننهجون با زبان خاص خودش به من تذکر میداد که حالا فعلاً درست را بخوان تا بعد. یک روز که تقریباً آخرین روزهای امتحانات بود و ننهجون دست به «دفتین» بود و داشت پود میداد؛ به من که در خلوت اتاقش درس میخواندم میگفت: ننهجون هرکسی تو زندگی دلش به چیزی خوش است؛ مثلاً تو همه فکر و ذکرت شده، یک دوچرخه و اتفاقاً هم به آن خواهی رسید. الآن آنقدر عشق دوچرخه داری که دلت شده گاراژ دوچرخهات. شاید دیگری مثلاً آرزوی یک ماشین دارد و دلش شده گاراژ ماشین. ننهجون میگفت دل هر کس، گاراژ هر چیزی که شد بالاخره به آن چیز میتواند برسد. اگر خدا بخواهد.
ننهجون میگفت خوش به حال کسی که خدا را در دلش جایداده و بهغیراز او به هیچچیز دیگری فکر نمیکند. وقتی دل آدم خدایی شد همهچیزش خدایی میشود. ننهجون شاید این عبارت «عالم محضر خداست» را هم نمیتوانست به زبان جاری کند اما به زبان دلش برایم توضیح میداد. او میگفت خدا محبت آدمهای خوب و خدایی را به دل همه میاندازد. تا جایی که مردم حاضر میشوند نگاهشان به نگاه آنها؛ گوششان به کلام آنها و دلشان به سمت آنها باشد. ننه میگفت آدمی که دلش جایگاه خدا باشد، همه کار وزندگیاش خدایی میشود.
دوباره خاطره اتاق ننهجون از ذهنم عبور میکند. ماه خرداد و امتحانات هنوز به پایان نرسیده بود؛ هنوز دوچرخه وعده دادهشده ننهجون در گاراژ دلم پارک نشده بود؛ هنوز حرفهای ننهجون از آدمهای خدایی تمام نشده بود؛ خبری رسید که مصداق آن، ترجمان واقعی و نمونه عینی همه حرفهایی بود که ننهجون با ایماء و اشاره از دوچرخه بگیر تا آدمهای خدایی برای من توضیح داده بود و بعدها دربارهاش شنیدم که عشق به او عشق به همه خوبیهاست؛ و اما آن خبر کوتاه اینکه: «روح خدا به خدا پیوست…»
یادش به خیر
دیدگاه شما