کاشان نیوز-امیر عباس مهندس: باران عبادیان در کتاب *«تاریخ طبیعی زوال»*، تأملاتی بر «سوژه ویران» با مضمون ویرانی و زیباییشناسی ارائه میدهد و بر ناگزیری امر مزبور تأکید میکند: ویرانی و ویرانگی، محل تلاقی پدیدههای بسیاری است؛ از سوژه فردی گرفته تا ساختار غولآسای یک امپراتوری، و از جزئیترین امور تا کلیترین آنها.

این تلاقی نه صرفاً به سبب آنکه همه چیز در نهایت ویران میشود، بلکه از آن رو است که مضمونِ ویرانی، حقیقتِ نهفته در مفاهیمی چون «پیشرفت» و «توسعه» را برملا میسازد؛ مفاهیمی که در حکمِ اصول بنیادینِ متافیزیک عصر ما یا همان مدرنیته هستند. با چنین پیشآمدی، ورود به بحث اضمحلال، زوال و نابودی هر امری، پیوند ناگزیری با مفاهیمی چون زایش، نوسازی، تحول یا حتی دگردیسی خواهد داشت. حتی اگر ویرانی یا اضمحلال، خودخواسته، آگاهانه و از روی تعمد باشد، باز نقش تحول و رشد را از طریق آگاهی به «امر ویرانی» ایفا میکند. کشاکش، تحلیل و پیگرفت این موضوع، مخاطب یا بحث را به حیطهی عدم قطعیت یا نفی مطلقانگاری سوق میدهد. همانگونه که آرتور دانتو در کتاب *«پس از پایان هنر»* با طرح نظریهی پایان هنر، گزارههایی نظیر «این یک پایان است یا یک سرآغاز؟» را به پرسش میکشد، میتوان ریشهی این بحث را در جابهجایی جایگاه هنر و عدم ثبات یا قطعیتِ اثر هنری، در نظریهی عدم قطعیت و نسبی بودن فرضیهها بازخوانی کرد.
در این راستا، میتوان به نوشته جازلیت در کتاب *«پس از هنر»* استناد نمود. در دنیای امروز، تصاویر دیگر صرفاً آثار هنری منفرد و اصیل نیستند، بلکه به عنوان کنشگرهای اجتماعی و سیاسی در جریاناند؛ از این رو، هنرمند معاصر دیگر وظیفهی خلق شاهکارهای هنریِ محض را ندارد، بلکه وظیفهاش گنجاندن و بازسازی تصاویر قدیمی در جریانهای جدید است. در عصر حاضر، بیآنکه به تاریخ هنر و سیر دگردیسی جریانهای هنری با تمرکز بر مسئلهی «امر زیبا» یا همان نظامِ «کاسموس» (Cosmos) یونانیان بنگریم، این پرسش به ذهن متبادر میشود: جایگاه زیبایی یا حتی موضع عاطفه، در آثاری که تحت عنوان اثر هنری معرفی یا داوری میشوند، کجاست؟ مبرهن است که در عصر کنونی، ذات اثر به عناصر مرتبط با بدنه اجتماع و شبکههای معنایی وابسته است. آثار هنری با مشخصههای احساسی خود، سعی در بیان دغدغهها، آرزوها و دشواریهای حل نشدنیِ مسائل اجتماعی دارند و هدف جمعی را پیش میبرند. با چنین رویکردی، میتوان بیان داشت که هنر دیگر نه ابزاری برای اغوا کردن مخاطب است و نه صرفاً راهی برای رضایت هنرمند؛ بلکه هنر، اکنون به شکلِ اندیشه یا داوری جمعی درآمده است. بسیار پیش میآید که هنرمند، خواسته یا ناخواسته، به مسیر مورد پسند جامعه یا گروهی خاص هدایت شود.
با لحاظ چنین امری، بخشی از مضامین و مفاهیمی که پیشتر از منظر زیباییشناسی مورد تأمل بودند، از ارزشهای تثبیتشدهی خود عدول کرده و ساختاری مکانیکی را پذیرفتهاند؛ ساختاری که بهدلیل ماهیت مکانیکی خود، نمیتواند از احساس و عاطفهای که زیربنای امر زیباست، برخوردار باشد. پیامدِ فاصله گرفتنِ هنر از زیباییشناسی و پیشی گرفتنِ ساخت مکانیکی بر فرآیند خلق، چالشهای جدیدی در شناخت دوبارهی زیبایی ایجاد کرده است؛ چالشهایی که با نگاه به گسست میان هنر مدرن و سنت، ریشه دارند. گاهی این گریز از بازنمایی زیبایی، پیش از آنکه به معنای رهایی و آزادی هنرمند باشد، نشاندهندهی مقابلهی تعمدی وی است. بیراه نخواهد بود اگر بگوییم یکی از دلایل افول هنر در قرن اخیر، سادهانگاشتن موضوعات و استفادهی شتابزده از تکنولوژی به عنوان ابزار تولید است. علاوه بر این، از منظر انسانشناسی نیز میتوان به مسئلهی «نارسیسم» (خودشیفتگی) نگریست که پیامد آن، خویشانگاری مطلق و خودمرکزی است.
کارخانه هنر لیکه در نمایشگاه اخیر خود، شش اثر از شعیب گرگانی، امیر بهادر بیات، ژاله نساری، شیما رعیتپرور، نگین فیروزی و مریم طباطبایی را با عنوان «زیباییشناسی زوال یک کارخانه» به نمایش گذاشت که از چندین منظر قابل بازخوانی است. نخست، این نمایشگاه با یادآوری کارخانه
ریسندگی و بافندگی کاشان، نگاهی به تاریخ، زمان احداث و علت فروپاشی آن دارد؛ نگاهی که به نادیده گرفتن پیامدها و نقش زیباییشناسی در زندگیهای جریانیافته در آن کارخانه میپردازد. سپس، این مجموعه به اصلِ فروپاشی و زوالی میپردازد که در ذاتِ گذر زمان و هستی نهفته است و گریزی از آن نیست. در چنین راستایی، کنکاش در مورد دلایل این حادثه (خواه تفاقی باشد یا برنامهریزیشده)، میتواند موضوعی تأملبرانگیز باشد. در این میان، اثری با موضوع «چرایی فروپاشی کارخانه» از ژاله نساری، این مسیر را دنبال میکند.
ریسندگی و بافندگی کاشان، نگاهی به تاریخ، زمان احداث و علت فروپاشی آن دارد؛ نگاهی که به نادیده گرفتن پیامدها و نقش زیباییشناسی در زندگیهای جریانیافته در آن کارخانه میپردازد. سپس، این مجموعه به اصلِ فروپاشی و زوالی میپردازد که در ذاتِ گذر زمان و هستی نهفته است و گریزی از آن نیست. در چنین راستایی، کنکاش در مورد دلایل این حادثه (خواه تفاقی باشد یا برنامهریزیشده)، میتواند موضوعی تأملبرانگیز باشد. در این میان، اثری با موضوع «چرایی فروپاشی کارخانه» از ژاله نساری، این مسیر را دنبال میکند.کاری با بهرهگیری از قابلیتهای دیجیتال و تحت عنوان «انیمیشن تعاملی پروژه نجات کارخانه»، مخاطب را به تأمل و مشارکت میخواند. هدف از این
کار، ثبت نظریات مخاطبان و همزمان، مواجهه آنها با آمارهای حاصل از نگرشهای ثبتشده است. این برنامه (اثر ژاله نساری) بیش از هر چیز بر پایه نظرات مخاطب شکل میگیرد؛ هرچند ممکن است این رخداد با چالشهایی نظیر عدم استقبال گسترده یا اندک بودن تعداد شرکتکنندگان در نظرسنجی مواجه شود. البته میتوان تصور کرد که برنامهای مشابه با موضوعاتی دیگر—مانند محیطزیست، خشکیِ زایندهرود یا جنگلها—با آیکونهای مرتبط به نابودی و بیتوجهی، تنها در حد یک تمرین یا رزومه برای هنرمند باقی بماند. با این حال، از سوی دیگر میتوان تامل مخاطبان بر شاخصههای معرفیشده را، بازجست و علتِ ویرانی و اضمحلال کارخانه دانست؛ هرچند روشن است که بعید به نظر میرسد شرکتکنندگان صرفاً برای پیگیری نتایج، مجدداً به محل نمایشگاه بازگردند.
اثر دیگر از شعیب گرگانی با عنوان «نقشه جامع شهر کاشان»، اثری است که میتواند در هر بافتار دیگری با عنوانی متفاوت به نمایش درآید. در این اثر، انتخاب متریال جای پرسش دارد. استفاده از مواد بازیافتی که غالباً به عنوان پاکتهای زباله شناخته میشوند، ذهن مخاطب را با مسئلهی ماهیتِ امری مبتنی بر «تخریب هویت» مواجه میکند. شاید بتوان این کار را به دلیل ماهیت متریال، به دو جریان «جانک آرت» (Junk Art) یا «آرته پوورا» (Arte Povera) پیوند داد؛ هنرمندی که از مواد بیمصرف، دورریزها و ضایعات خلق میشود. آنچه در این اثر حائز اهمیت است، تضاد میان عنوان «نقشه جامع شهر» و متریالِ پاکتهای زباله سیاه است. با خواندن این توضیح که: *«هویت ما نه جوهر ثابت، که شدنِ مدام است؛ تارهایی فرسوده که در مرز بودن و نبودن معلقاند»*، این پرسش مطرح میشود: آیا مخاطب نمیتواند یا نباید این فرآیندِ روایی را از منظر عدم آگاهی یا حتی بدسلیقگی تشخیص دهد؟
از سوی دیگر، اگر این روایت در ذهنیت مخاطب به شکلی ناخواسته شکل بگیرد و بیننده با نگاهی ناسیونالیستی به موضوع بنگرد، ممکن است این اثر را توهینی تلقی کند. اگر بخواهیم بر اساس «اندیشمندترین» اثر، ملاک نظر قرار دهیم، میتوان گفت قویترین اثر این نمایشگاه، اثر ۲۲۰×۴۰۰ سانتیمتری نگین فیروزی است. این اثر که با تکنیک چاپ بر روی شیشه اجرا شده، نشان از آگاهی عمیق هنرمند بر ساختار موضوع سفارششده دارد. این اثر، اشرافی است که حاصل مطالعه تاریخ کاشان است (با استناد به تصویری از روزنامه «شفق کاشان» مورخ ۱۳ مرداد ۱۳۲۸ با عنوان *کاشان را دریابید*). چاپ این تصویر بر روی شیشهای که از قضا شکسته و بخشی از آن بر قاب فلزیِ زنگزده باقی مانده، خود نمادی از فروپاشی، اضمحلال و زوال است.
فیروزی بهگونهای هنرمندانه و بدون توسل به شعار، طنینِ «فریاد کاشان» را در این اثر به گوش رسانده است. بسیار حائز اهمیت است که «اشرافیتِ معنایی» که هنرمند باید در خوانشهای هرمنوتیکی از یک اثر داشته باشد، در این کار بهخوبی ثبت شده است. قابهایی به شکل پنجره (که هر پنجره را میتوان فصلی از تاریخ یا بخشی از روایتهای متکثر دانست) بر اثر دیده میشود؛ شیشههایی که تصاویر افراد، ساختمانها، بریدهجراید و عکسهای دستهجمعی بر آنها چاپ شده و در جایجای خود شکسته و فروریختهاند. بازسازی یا تکمیل این پازلِ فروریخته که بسیاری از قطعات آن نابود یا گم شده است، امری ناممکن مینماید. این اثر که با هویت تاریخی شهر شکل گرفته، در پی یادآوری ریشهها، حفظ خاطره و پیوند میان گذشته و حال است و حامل غمی عمیق و غریب است که مخاطب را به همراهی فرامیخواند؛ غمی که شاید بتوان آن را «نوستالژیِ دیروز تا امروز» نامید. عنوان این اثر، *«به چنگ خاطرهام، چنگی ز باد افتاد»* است.
نگین فیروزی در معرفی اثر مینویسد: «این پروژه از مواجهه با سه کارخانه نساجی در کاشان شکل گرفته است؛ یکی به تلی از آجر و خاک بدل شده، دیگری به مخروبهای نیمهجان فروکاسته، و بخش کوچکی از سومی هنوز به حیات خود ادامه میدهد…». گذشته از این، میتوان در برابر برخی آثار ایستاد و ضمن همراهی با اندیشه هنرمند، سفری شاعرانه به «لابیرنت زمان» آغاز کرد. در بخشی از استیتمنت (بیانیه) نمایشگاه که به قلم
مهرنوش علیمددی نگاشته شده، میخوانیم: *«تلاش جمعی این کارنما، تأملی است بر آستانهی فروریختن و یافتن زیباییشناسیِ پنهان در امر زوالیافته. این مواجهه میکوشد ویرانه را نه به مثابهی پایان یک روایت، بلکه زمینهای برای خلق روایتهای تازه درک کند؛ جایی که هر اثر هنری با گذشته وارد گفتگو شده و عاملیت خویش را در آشکار ساختن لایههای پنهان تاریخ ابراز مینماید.»*
مهرنوش علیمددی نگاشته شده، میخوانیم: *«تلاش جمعی این کارنما، تأملی است بر آستانهی فروریختن و یافتن زیباییشناسیِ پنهان در امر زوالیافته. این مواجهه میکوشد ویرانه را نه به مثابهی پایان یک روایت، بلکه زمینهای برای خلق روایتهای تازه درک کند؛ جایی که هر اثر هنری با گذشته وارد گفتگو شده و عاملیت خویش را در آشکار ساختن لایههای پنهان تاریخ ابراز مینماید.»*در پایان، ما همواره با این گزاره مواجهیم که حتی ستارگان نیز روزی افول میکنند. با چنین پیشزمینهای، فروپاشی و زوال هر امر و جریانی مبرهن است؛ از یادآوری باغهای معلق بابل و شکوه تختجمشید گرفته تا تخریب آثار باستانی در جایجای این کشور. همگی گواهی بر اضمحلال و فروپاشی ناگزیری هستند که بشر همواره با آن مواجه بوده است. کارخانه ریسندگی [در این نمایشگاه] به نمادی تمثیلی در برابر بیننده بدل شده است تا او را به تأمل در سیر زوال وا دارد. در نهایت، بار دیگر به کتاب *«تاریخ طبیعی زوال»* رجوع میکنیم که میگوید: «هر شکلی از هستی که “بوده است” یا “شده است”، در نهایت ویران شده و به تمثیل بدل میشود؛ و برای درک رابطه میان آنچه پدیدار میشود (طبیعت) و معنا یا ذاتِ تاریخی آن، چیزی نیست جز زوال.»

دیدگاه شما