کاشان نیوز ـ عباس دانش: قحط معنا؛ آنچه نسل جدید را به سوی قشریگری و پوچی میبرد
به قول احمد محمود:
سالهاست منتظر آمدن روزهای بهترم،
ولی نمیدانم چرا هنوز هم دیروزها بهترند!
دوستان و سروران گرامی، به کمی هوا نیازمندیم؛ کمی هوای تازه!
امروز، روز بزرگترین و در عین حال برجستهترین غزلسرای پارسی است؛ لسانالغیب، حافظ شیرازی.
حافظ میگوید:
«مفلسانیم و هوای می و مطرب داریم
آه اگر خرقهٔ پشمین به گرو نستانند»
قصه عجیبی است؛ اما حقیقتی بزرگ در دل آن نهفته است؛ رازی که در شعر حافظ بارها جلوه میکند و به تجربهای انسانی در همهٔ عصرها اشاره دارد.
مفلس کسی است که چیزی در بساط ندارد؛ نه پولی، نه داراییای. با این همه، هوای می و مطرب در سر دارد و دلش شادی میخواهد. اما وقتی سرمایهای ندارد، چگونه میتواند به خواستهاش برسد؟
راهی به ذهنش میرسد: خرقهاش را به گرو بگذارد تا در ازای آن، شرابی به دست آورد و دمی از شادی و رهایی را تجربه کند.
این تصویر، در نگاه نخست، ساده و حتی تکاندهنده است؛ اما در پس آن، حقیقتی عمیقتر پنهان است. خرقه، در فرهنگ عرفانی، تنها جامهای پشمین نیست؛ نماد زهد، پرهیزگاری و اعتبار معنوی است. حافظ با قرار دادن خرقه در برابر باده و شادی، ما را به تأملی جدی فرامیخواند: آیا هر آنچه ظاهری معنوی دارد، حقیقتی درونی نیز با خود حمل میکند؟ آیا میتوان به جامهٔ زهد دل بست، بیآنکه از حقیقت زهد نشانی در جان داشته باشیم؟
در جهان حافظ، ظاهر و باطن همیشه با یکدیگر سازگار نیستند. چهبسا خرقهای که نشان پارسایی است، در عمل به پوششی برای ریا و خودفریبی بدل شود. از همین روست که حافظ بارها زاهد خودبین را به پرسش میگیرد و پرده از فاصلهٔ میان ادعا و حقیقت برمیدارد.
او میگوید:
«برو ای زاهد خودبین که ز چشم من و تو
راز این پرده نهان است و نهان خواهد بود»
شاید نگرانی حافظ همین باشد که روزی خرقه، حتی به بهای اندک، خریداری نداشته باشد؛ روزی که نمادهای معنوی چنان از حقیقت تهی شوند که دیگر کسی برای آنها اعتباری قائل نباشد. اما پرسش اصلی همچنان باقی است: در روزگار قحط معنا، چه چیزی میتواند جان انسان را از پوچی برهاند؟
چندین قرن از درگذشت حافظ میگذرد، اما او همچنان یکی از محبوبترین و برجستهترین چهرههای غزل فارسی است. راز ماندگاری او را شاید باید در همین توانایی جستوجو کرد؛ در اینکه شعرش از مرز زمان میگذرد، با تناقضهای انسان روبهرو میشود و پرسشهایی را پیش روی ما میگذارد که هنوز پاسخی قطعی نیافتهاند.
حافظ تنها شاعر عشق و می نیست؛ شاعر تردید، رهایی، حقیقتجویی و اعتراض به ریاکاری نیز هست. او به ما یادآوری میکند که انسان، فراتر از ظواهر و قراردادها، به معنا نیاز دارد؛ به چیزی که زندگی را از روزمرگی و تکرار برهاند و به آن عمق و روشنی ببخشد.
و چه زیباست این سخن از حسین منزوی:
«با جرعهای ز بوی تو از خویش میروم
آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز»
این بزرگان، نهتنها در شکلگیری فرهنگ زندگی ما نقش داشتهاند، بلکه در ساختن حافظهٔ تاریخی و هویت فرهنگی ما نیز سهمی ماندگار دارند. آنان با شعر و اندیشهٔ خود، درس اخلاق، عشق، آزادگی و حقیقتجویی به ما آموختهاند.
شاید امروز، بیش از هر زمان دیگری، به بازخوانی آنها نیازمندیم؛ نه برای پناه بردن به گذشته، بلکه برای یافتن راهی به سوی آیندهای که در آن، انسان از قحط معنا رهایی یابد و دوباره بتواند طعم زندگی را بچشد.
شاید آنچه نسل جدید را به سوی قشریگری و پوچی میکشاند، پیش از هر چیز، همین فقدان معنا باشد؛ و شاید بازگشت به سرچشمههای اصیل فرهنگ و اندیشه، گامی باشد برای یافتن همان هوای تازهای که این روزها بیش از همیشه به آن نیازمندیم.



دیدگاه شما